رباعی
ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت
دلها همه در چاه ز نخدان انداخت وانگه سر چاه را به عنر بگرفت
ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت
دلها همه در چاه ز نخدان انداخت وانگه سر چاه را به عنر بگرفت
هر روز دلم به زیر باری دگرست در دیدۀ من ز هجره خاری دگرست
من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگرست
تو بَدری و خورشید تُرا بنده شدست تا بندۀ تو شدست تابنده شدست
زا نروی که که از شعاع نور رُخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدست
من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتم که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بر لبست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بر لبست
ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست
دستار چه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تُر است
گفتم که لبت گفت لبم آب حیات گفتم دهنت گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات