حکایت های بهلول

درباره بهلول:

 

بهلول، یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. هارون و خلفای دیگر از بهلول موعظه می‌طلبیدند. بهلول را از شاگردان امام کاظم (ع) دانسته‌اند. زمانی که بهلول از سوی هارون‌الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز می‌داد. بهلول در سال ۱۹۰ قمری درگذشت.


حکایت بهلول و وزیر

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت: خليفه تو را حاكم به سگ و خروس و خوك نموده است. بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.


حکایت شیرین بهلول و تقسیم عادلانه

گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.

 

ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.

 

سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت.

 

بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.

 

عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.

 

سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند.

و بدین گونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته‌اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه‌باف گنده دماغ و فقه‌خوان خشک‌مغز بود.


حکایت شکار رفتن بهلول و هارون

روزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد. خلیفه تیري به سوي آهو انداخت ولی به هدف نخورد. بهلول گفت احسنت !!!

خلیفه غضبناك شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟

بهلول جواب داد : احسنت من براي آهو بود که خوب فرار نمود.


حکایت زیبای بهلول و سوداگر

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد. اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه.

 

سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه، نفعي برده. ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟

 

تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

 

 

به سراغ من اگر می ایید

به سراغ من اگر می‌آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ‌های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

دنگ دنگ

دنگ دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز

عکس نوشته سهراب سپهری

 

شروع بیت با حرف ی

یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم          ویران شود این شهر که میخوانه ندارد


یک نفر آمد صدایم کرد و رفت           در قفس بودم، رهایم کرد و رفت

الناز اسفند فر


یک سال دیگر آمد و دنیا عوض نشد          چیزی بغیر پیرهن از ما عوض نشد

میثم امانی


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم          در میان لاله و گل آشیانی داشتیم

رهی معیری  


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ          نیست یاری که مرا یاد کند

فروغ فرخزاد


یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم           از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم

امام خمینی ره


یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا           شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

ساعد باقری


یاد وصال می کنم، دیده پر آب می شود          شرح فراق می کنم، سینه کباب می شود


یار آن بود که صبر کند بر جفای یار          ترک رضای خویش کند بر رضای یار

سعدی


یارا بهشت، صحبت یاران همدم است          دیدار یار نامناسب، جهنم است

سعدی


یار رب چه چشمه ای است محبت که من از آن          یک قطره آب خوردم و دریا گریستم

واقف هندی


یا رب، نگاه کس، به کسی آشنا مکن          گر میکنی، کرم کن و از هم جدا مکن

علی شیرازی


یارم تویی در عالم، یار دگر ندارم           تا در تنم بود جان، دل از تو بر ندارم

امام خمینی ره


یار من پاک تر از برگ گل است          یار من جاذبه ی  لطف و وفاست

منصوره فیلی


یافتم روشندلی، از گریه های نیمه شب          خاطری چون صبح دارم، از صفای نیمه شب

رهی معیری


یا گل نورسته شو، یا بلبل شوریده باش           یا چراغ خانه، یا آتش به جان پروانه باش

فروغی بسطامی


یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد            یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فروغی بسطامی


 یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم تو را          من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

لاهیجی


یک دل و یک جهت و یک رو باش           از دو رویان جهان یک سو باش

جامی


یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم          هر چند در این عهد خریدار ندارد

صائب تبریزی


یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب          کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

حافظ


یک وعده خواهم از تو که باشم در انتظار          حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش

وحشی بافقی


یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور          کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

حافظ


یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود           دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

حافظ

 

 

شروع بیت با حرف ه

هر چيز که بشکند ز بها افتد و ليک          دل را بها و قدر بود تا شکسته است

هادي رنجي


 هر سر موي تو را با زندگي پيوندهاست          با چنين دلبستگي از خود بريدن مشکل است
صائب تبريزي


 هر شبي گويم که فردا ترک اين سودا کنم         باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
هلالي جغتايي


 هر کجا رفتيم داغي بر دل ما تازه شد          سوخت آخر جنس ما از گرمي بازارها
بيدل دهلوي


 هر کجا شاخه گلي همرنگ خون رويد ز خاک          کشته ي عشقي است مدفون، از مزار ما مپرس
پرتو بيضايي


 هر کجا عدل روي بنموده است          نعمت اندر جهان بيفزوده است
سنايي


 هر که پا از حد خود برتر نهد          سر دهد بر باد و تن بر سر نهد
عطار


هر که در کارها شتاب کند           خانه عقل را خراب کند


 هر که عيب دگران پيش تو آورد و شمرد           بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
سعدي


 هر که غيرت نداشت دينش نيست         آن ندارد کسي که اينش نيست
اوحدي


 هر که نان از عمل خويش خورد          منت حاتم طايي نبرد
سعدي


 هر که در آتش سوداي تو امروز بسوخت        ظاهر آنست که فردا بود ايمن ز عذاب
خواجوي کرماني


 هر که شد خاک نشين، برگ و بري پيدا کرد           سبز شد دانه، چو با خاک سري پيدا کرد
اعلايي


 هر که گفتار نرم پيش آرد          همه دل ها به قيد خويش آرد
مکتبي


 هر که منظور خود از غير خدا مي طلبد         چو گدايي است که حاجت ز گدا مي طلبد
خادم اصفهاني


 هر که از جاده ي انصاف نهد پا بيرون           سينه ي او هدف تير حوادث گردد


 هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود         در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
حافظ


 هر نا کس و کس مي کند آزار دل من         با آنکه به گيتي سر آزار کسم نيست
مشفق کاشاني


 هر نفس چون گل به بادش مي دهم           گنج باد آورده را ماند دلم
علي معلم


 هزار خويش که بيگانه از خدا باشد         فداي يک تن بيگانه که آشنا باشد
سعدي


 هست تيغ زبان ز تيغ بتر           کاين خورد بر تن و آن خورد به جگر
مکتبي


 همت بلند دار که نزد خدا و خلق          باشد به قدر همت تو، اعتبار تو
ابن يمين


 همرهي شرط است اندر کارها           تا رسد آسان به منزل بار ها
ياسمي


 همه جا به بي وفايي مثلند خوبرويان           تو ميان خوبرويان مثلي به بي وفايي
هاتف اصفهاني


 همه خفتند و به غير از من و پروانه و شمع           قصه ي ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
عماد خراساني


 همه را بياموزدم، ز تو خوشترم نيامد          چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
مولوي


 همه شهر ايران سراي من است            که نيک و بدش از براي من است
فردوسي


 همه کارم ز خود کامي به بد نامي کشيد آخر          نهان کي ماند آن رازي کزو سازند محفل ها
حافظ


 همه کس به يک خوي و يک خاست نيست          ده انگشت با يکديگر راست نيست
اسدي


 همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي          چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
فضيع الزمان رضواني


 همه ي سهم من از عشق تو غم بود ولي         دوست دارم که تو را شاد ببينم اي دوست  
سلمان هراتي


 هميشه دختر امروز، مادر فرداست         ز مادر است ميُسّر بزرگي پسران
پروين اعتصامي


 همي وعده دهي امروز و فردا         همين امروز و فردايت مرا کشت
بابا طاهر


 هيچ کس جاي مرا ديگر نمي داند کجاست        آنقدر در عشق او غرقم که پيدا نيستم
معين کرمانشاهي


 هيچ کس ما را نمي آرد به خاطر، اي عجب         ياد عالم مي کنيم اما فراموشيم ما
پرتو بيضايي


 هر چند موثر است باران          تا دانه نيفکني نرويد
سعدي


هر بد که به خود نمي پسندي          با کس مکن اي برادر من
سعدي


 هر جا نقش پاي تو بر خاک مانده است          عشقت مرا به خاک همانجا کشانده است
بهادر يگانه


 هر آنگه که موي سيه شد سپيد           به بودن نماند فراوان اميد
فردوسي


 هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي           که بداند غم دلتنگي و تنهايي ما
معين کرمانشاهي

 

 

شروع بیت با حرف و

وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم           شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

مهرداد اوستا


وارث تمام اضطراب های من سلام            لیلی قشنگ خواب های من سلام

فرهاد احمدی


وصف تو کار واژه های لال من نیست            این شعر های عاشقانه مال من نیست

سهیل محمودی 


وفا نکردی و کردم خطا ندیدی و دیدم           شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

مهرداد اوستا


وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین           کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها   

شهریار


وقت اجلم ناله نه از رفتن جانست            از یار جدا می شوم این ناله از آن است

معروف تبریزی


وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی            تا با تو بگویم غم شب های جدایی

هوشنگ ابتهاج


وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را          چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

سلمان ساوجی

 

 

 

شروع بیت با حرف ن

نبايد بستن اندر چيز و کس دل          که دل برداشتن کاريست مشکل
سعدي


نمي توان به تو شرح بلاي هجران کرد         فتاده ام به بلايي که شرح نتوان کرد
هلالي جغتايي


نمی دانم چه می خواهم بگویم           زبانم در دهان باز بسته ست

هوشنگ ابتهاج


نابرده رنج گنج میسر نمی شود             مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

سعدی


نا کرده گناه در جهان کیست بگو            وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو

خیام نیشابوری


ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را          دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را

کاظم پزشکی


نشاط جوانی ز پیران مجوی           که آب رفته باز نیاید به جوی

سعدی


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست              تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

هوشنگ ابتهاج


نقش پیری را ز آب و رنگ ها نتوان زدود               در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود

مهدی سهیلی


نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد            ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

صائب


نیابد مراد آنکه جوینده نیست            که جویندگی عین بالندگی ست

خواجوی کرمانی


نیازارم ز خود هرگز دلی را           که می ترسم در او جای تو باشد

نظیری نیشابوری


نیست در عالم ز هجران تلخ تر            هر چه خواهی کن و لیک آن نکن

مولوی

 

 

شروع بیت با حرف م

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن         منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
حافظ


موي سپيد را فلکم آسان نداد           اين رشته را به نقد جواني داده ام
رهي معيري


مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست           آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
خليل ذکاوت


مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست             دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست


مي روي و گريه مي آيد مرا            ساعتي بنشين که باران بگذرد
امير خسرو دهلوي


مي يابم از خود حسرتي باز از فراق کيست اين            آماده ي صد گريه ام از اشتياق کيست اين
وحشي بافقي


من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش           هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

حافظ


ما چو ناییم و نوا در ما ز توست              ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

مولانا


من عاشقم و دلم بدو گشته تباه           عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه

فرخی


مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو          یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

حافظ


ما ز یاران چشم یاری داشتیم            خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

حافظ


مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما           به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم


ما ز بالاییم و بالا می رویم           ما ز دریاییم و دریا می رویم

مولوی


 من شاخه ی خشکم تو بیا برگ و برم ده            با زمزمه ی عاطفه هایت ثمرم ده

فریبا آتش


من دست شسته ام از غرورم برای تو               افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو

سپیده آماده


 من را به غیر عشق به نامی صدا نکن          غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

حامد ابراهیمی


 می برم منزل به منزل چوب دار خویش را            تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را

حسین اسرافیلی


 می خواهمت چنان که شب خسته خواب را           می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

قیصر امین پور


 ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم             چو سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم

سلمان هراتی


 مادر موسیقی بهشت همانا صدای توست               گوش دلم به زمزمه لای لای توست

شهریار


مادر هستی ام به امید دعای توست              فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

شهریار


 ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است             بردار پرده ز رخ که مشتاق لقاییم

مولوی


 ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران             عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

پروین اعتصامی 


محبوب دلم ز من جدایی تا کی؟             من درطلب و تو بی وفایی تا کی؟

سلمان هراتی 


 مرا کدام جدا کرد بی گناه از تو؟             سیاه بختی من یا که اشتباه از تو؟

حسین احمدی محبوب


 مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است              رندان روزگار خموشی گزیده اند

معین کرمانشاهی


مُردم از حسرت به پیغامی، دلم را شاد کن            ای که گفتی، فراموشت نسازم، یاد کن

افضل لاهوری


 مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز            مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

رهی معیری


 مرده بُدَم زنده شدم، گریه بُدَم خنده شدم             دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی


 مرغ در دامم مرا پروانه ی پرواز نیست            در گلویم نغمه هست و رخصت آواز نیست

مهدی سهیلی


مرهم نمی نهی به جراحت، نمک مپاش            نوشم نمی دهی به دلم نیشتر مزن

جلال الدین همائی


مغرور مشو این همه بر سوز خود ای شمع             کاین سازش پروانه هم از روی حساب است

لنگرودی


مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب            به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

حافظ


 مگر امروز به بالین من آیی که دگر             عمر کوتاه مرا وعده ی فردا تنگست

بهادر یگانه 


 مگر جانی که هر گه آمدی ناگه برون رفتی؟             مگر عمری که هر گه می روی دیگر نمی آیی؟

هلالی جغتایی


 من از بیگانگان هر گز ننالم             که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

حافظ


 من از حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم            که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

حافظ


 من بد کنم و تو بد مکافات دهی            پس فرق میان من و تو چیست بگو

خیام نیشابوری


 من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم            حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

سعدی


 من تهی دست به بازار محبت نروم             سر و جان است که سرمایه ی سودای من است

ابوالحسن ورزی


 من درد تو را ز دست آسان ندهم             دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

مولوی


 من شمع جانگدازم، تو صبح جانفزایی            سوزم گرت نبینم، میرم چو رخ نمایی

مدامی


 منم و دلی که دانم به دو دست دارم او را           اگرش نگاه داری به تو می سپارم او را

میر صبری اصفهانی


 من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام           گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام

سلمان ساوجی 


می بخشی یا الهی، جرم مرا که گاهی           گر غیر حضرت تو، یاری گزیده بودم

عارف طوطی همدانی


مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد             قضای آسمانیست و دگرگون نخواهد شد

 

 

شروع بیت با حرف ل

لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور              ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست


لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان             ما گدایان ترک این لذت نمی دانسته ایم


لطف حق با تو مدارا ها کند               چون که از حد بگذزد رسوا کند

شروع بیت با حرف گ

گر مرد رهي ميان خون بايد رفت           از پاي فتاده سرنگون بايد رفت
عطار نيشابوري


گر نمي کوشي به درمانم به آزارم مکوش           مرهم دل نيستي، بر سينه پيکاني چرا؟
حميد سبزواري


گر تو خواهي عزت دنيا و دين            عُزلتي از مردم دنيا گزين 
سهايي


گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع             سخت می گیرد جهان با مردمان سخت کوش
حافظ


گفتم از دل برود چون ز مقابل برود            غافل از اينکه چو رفت از پي او دل برود
اميد اصفهاني


گفتم که خطا کردي و تدبير نه اين بود            گفتا چه توان کرد که تقدير چنين بود
حافظ


گفتن بسيار نه از نَغزي است            ولوله ي طبل ز بي مغزي است
جامي


گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم           چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي
سعدي


گفتي اندر خواب بيني بعد از اين روي مرا             ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نيست
رهي معيري


گفتي: به تو بگذرم از شوق بميري             قربان سرت بگذر و بگذار بميرم
بيدگلي


گفتي که به دل شکستگان نزديکيم            ما نيز دلي شکسته داريم اي دوست
نظامي


گلي که تربيت از دست باغبان گرفت             اگر به چشمه ي خورشيد سرکشد خود روست
حافظ


گنج بي مار و گل بي خار نيست               شادي بي غم در اين بازار نيست
مولوي


گنج خواهي در طلب رنجي ببر            خرمن از مي بايدت، تخمي بکار
سعدي


گنه کردن و بي باک بودن             بسي آسان تر از پوزش نمودن
اسعد گرگاني


گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم              پاسخم گو به نگاهي که زبان من و توست
هوشنگ ابتهاج


گويند دل به آن بت نامهربان مده              دل آن زمان ربود که نامهربان نبود
اصلي قمي


گهي از خنده گلريزي، مگر اي غنچه! گلزاري؟             گهي از گريه لبريزي مگر اي ماه! دريايي
مهدي سهيلي


گيرم پدر تو بود فاضل               از فضل پدر تو را چه حاصل
سعدي


گر نهال شتاب، بنشاني            ندهد ميوه جز پشيماني


گر با دگران به از مني، واي به من            ور با همه کس همچو مني، واي همه
ابوسعيد ابوالخير


گر بداني حال من گريان شوي بي اختيار              اي که منع گريه بي اختيارم مي کني
وحشي بافقي


گر به چشم ما جانا، جلوه هاي ما بيني            در حرم اهل دل جلوه ي خدا بيني
رهي معيري


گرت از دست بر آيد دهني شيرين کن            مردي آن نيست که مشتي بزني بر دهني
سعدي


گر تو باشي مي توان صد سال بي جان زيستن            بي تو گر صد جان بود يک لحظه نتوان زيستن
عاشق اصفهاني


گر توکل مي کني در کار کن            کشت کن پس تکيه بر جبار کن
مولوي


گر چه دوري مي کنم بي صبر و آرامم هنوز           مي نمايم اينچنين وحشي ولي رامم هنوز 
وحشي بافقي


گر چه رفتي، ز دلم حسرت روي تو نرفت             در اين خانه به اميد تو باز است هنوز 
عماد خراساني


گر چه صد پروانه را شمعيم از سوز درون           صد هزاران شمع را از شور جان پروانه ايم
مسعود فرزانه


گر چه مجنونم و صحراي جنون جاي من است           ليک ديوانه تر از من دل شيداي من است
فرخي يزدي


گر چه مي دانم نمياي ولي هر دم ز شوق             سوي در مي آيم و هر سو نگاهي مي کنم
هدايت طبرستاني


گر چه هر لحظه مدد مي دهدم و چشم پر آب           دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
عماد خراساني


گر چه ياران همه از شادي ما غمگينند            باز شاديم که ياران ز غم ما شادند
قيصر امين پور


گر حيات جاودان بي عشق باشد مرگ باشد             ليک مرگ عاشقان باشد حيات جاودان 
شهريار 


گر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد           من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

حافظ

 

 

شروع بیت با حرف ک

کربلا به خون خود تپیدن است               جرعه جرعه مرگ را چشیدن است

مرتضی امیری


کار با جذبه ی عشق است عزیزان ور نه            بوی پیراهن یوسف گرهی بر باد است

صائب تبریزی


کار پاکان را قیاس از خود مگیر               گر چه ماند در نبشتن شیر شیر

مولوی


کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش             تا دریغ از چشم خود می داشتی دیدار خویش

صائب تبریزی


کاش می شد که پریشان تو باشم                یا نباشم یا از آن تو باشم

سلمان هراتی


کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست            چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد

مولوی


کرد روزی که قضا شادی و غم را قسمت                چشم خونبار من شد، لب خندان از تو

حزین لاهیجانی


کردم سفر از کوی تو شاید روی از یاد                فریاد که جز یاد توام همسفری نیست

عبرت نائینی


کسی را دل مگر از سنگ باشد               که بگذارد کسی دلتنگ باشد

صابر همدانی


کسی کز عشق خالی شد، فرسوده است            گرش صد جان بود بی عشق مرده است

نظامی


کسی کو با تو نیکی کرد یکبار               همیشه آن نکویی یاد می دار

ناصر خسرو


کسی کو فروتن تر و رادتر              دل دوستانش از او شادتر

فردوسی


کف پا به هر زمینی که رسد تو نازنین را                به لب خیال بوسم همه عمر آن زمین را

میرتشبیهی


کلید باغ اجابت دعای نیمشبی بود              چگونه در بگشایم گر از دعا بگریزم؟

مهدی سهیلی


کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن              کم نشود مهر من از دوری و افزود بیا

اوحدی مراغه ای


کم گوی و گزیده گوی چون دُر                تا ز اندک تو جهانی شود پُر

نظامی


که را دیدی تو اندر جمله عالم               که یک دم شادمانی یافت بی غم

شبستری


کی توان شعله ی عشق تو را در دل نهفت              شمع روشن در میان شیشه پیدا می شود

ظهیر فاریابی


کفر است در طریقت ما کینه داشتن              آیین ماست سینه چو آیینه داشتن

طالب آملی

 

 

 

شروع بیت با حرف ق

قطره ای کز جویباری می رود              از پی انجام کاری می رود


قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است            بل قدر مردم از سخن و علم پر بهاست

ناصر خسرو


قرض است کارهای بدت نزد روزگار             یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند

شفایی کاشانی


قضا رفت و قلم بنوشت فرمان                   تو را جز صبر کردن چیست درمان

ویس و رامین


قطره ی اشکیم اما در درون دل نهان             گر به سوی دیده ره یابیم دریا می شویم

مسکین بخارایی


قفس تنگ فلک، جای پرافشانی نیست             یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست

صائب تبربزی


قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست            هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود

خلیل ذکاوت


قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی              گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی

پروین اعتصامی


قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست               بوسه ای چند بیامرز به دشنامی چند

حافظ


قیاس امروز گیر از حال فردا              که هست امروز تو فردای دیروز

عرفی


قیمت دُر نه از صدف باشد                تیر را قیمت از هدف باشد

سنایی غزنوی

 

 

 

شروع بیت با حرف ف

فرا موشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد             تو در من آتشي هستي که خاموشت نخواهم کرد


فارغی از قدر جوانی که چیست               تا نشوی پیر ندانی که چیست

نظامی


فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم           بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

حافظ


فرزند بنده ای است خدا را، غمش مخور            تو کیستی که به ز خدا بنده پروری

سعدی 


فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم                آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

حافظ


فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت             دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

هوشنگ ابتهاج


فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم               جز دیده کس آبی به لب من نچکاند

خواجوی کرمانی


فکر فردای خود امروز، کن ای مرد خدا              که کسی یاری تو، غیر تو فردا نکند

صادق سرمد


فلک جز عشق محرابی ندارد               جهان بی خاک عشق آبی ندارد

نظامی

 

 

 

شروع بیت با حرف غ

غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی          که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود

صائب تبریزی


غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد       خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم

فرخی یزدی


غلط است این که گویند به دل رهست دل را        دل من ز غصه خون شد، دل تو خبر ندارد

عرضی شیرازی


غم به هر جا که رود سرزده آید، به دلم          چه کنم؟ خانه ی من بر سر راه افتاده است

سنجر کاشانی


غمگین مکن اگر نکنی شاد خاطری       گر مرهم دل نشوی نیشتر مباش

صائب تبریزی


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل        شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

حافظ


غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور       پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

فروغی بسطامی


غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است      باقی همه چون موج، ز دریا گذرانند

سعدی

 

 

 

شروع بیت با حرف ع

پعمرت تا به کي به خود پرستي گذرد          يا در پي هستي و نيستي گذرد

خيام نيشابوري


علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را            که به ما سوا فکندي همه سايه ي هما را
شهريار


عيبي نباشد از تو که بر ما جفا رود               مجنون از آستانه ي ليلي کجا رود؟


عقربه باز پشت دستم را می گزد که قرار نزدیک است                لحظه های به بار آمدن شاخه ی انتظار نزدیک است

مرتضی آخرتی


عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست               پیرهن گر به تنش هست گریبانش نیست

نادم لاهیجی


عاشق اگر بیند ستم، کی شکوه از یارش کند             بلبل نمی رنجد ز گل، هر چند آزارش کنند

فایض ابهری


عاشقان چون عهد با جانان کنند               جان شیرین بر سر پیمان کنند

محمود شاهرخی


عاشقان را بگذارید بنالنند همه                مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

معین کرمانشاهی


عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست             تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

میرزاده عشقی


عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد              ناز پرورده، تنعم نبرد راه به دوست

حافظ


عاشقی مقدور هر عیاش نیست               غم کشیدن صنعت نقاش نیست

بیدل


عاقبت گرگ زاده گرگ شود               گر چه با آدمی بزرگ شود

سعدی


عاقبت یک روز، مغرب محو مشرق می شود             عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

خلیل ذکاوت


عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت             به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

سعدی


عشق آتش بود و خانه خرابی دارد               پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

عماد خراسانی


عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت             جان شیرین را فدای شیرین کرد و رفت

فرخی یزدی


عشق بغضی بود و ناگهان شکست               سخت بود اما چقدر آسان شکست

سهیل محمودی


عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود               هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدی


عشق، شیریست قوی پنجه و می گوید فاش              هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما

ادیب نیشابوری


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت              همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی

سعدی


عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست               عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

فروغی بسطامی


عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم                 تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

قیصر امین پور


عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران                ساده دل من که قسم های تو باور کردم

شهریار

 

 

شروع بیت با حرف ظ

ظلم ماری است هر که پروردش           اژدهایی شد و فرو بردش

مکتبی


ظل ممدود خم زلف تو ام بر سر باد            کاندران سایه قرار دل شیدا باشد


ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار         انده پیمان خورد می نخورد آشکار

عبید ذاکانی


ظریفی کرد و بیرون از ظریی            شاید کرد با مستان حریفی

نظامی


ظالم آن قومی که چشمان دوختند          زان سخنها عالمی را سوختند

مولانا


ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند         عادل برفت و نام نکو یادگار کرد

سعدی


ظالمی را خفته دیدم نیم روز                 گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است           آن چنان بد زندگانی مرده به

سعدی


ظا هر شود كه خلق چه دارند در بساط           در كشوری كه یوسف ما را بها كنند


ظالم به ظلم خویش گرفتار می شود            از پیچ و تاب نیست رهایی كمند را


ظالم كه كباب از دل درویش خورد             چون در نگری ز پهلوی خویش خورد


ظاهر قرآن چو جان آدمی است             كه نقوشش ظاهر و جانش خفی است


ظاهر و باطن ما آیینه یكدیگرند            خاك بر چشم حریفی كه دهد بازی ما


ظاهر وباطن نگه كن اول وآخر ببین         تاتو را روشن شود كز چیست چار ار كان دل


ظاهر كه به دست  ماست شستیم تمام       باطن كه به دست تست آن راتو بشوی


ظاهراً شوریده و شیدا شدم             لیك در باطن همانم كه بدم


ظاهرت گرهست باباطن یكی            راه حق را هم بیابی اندكی


ظاهرش با باطنش گشته به جنگ          باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ


ظلم است در یكی قفس افكندن            مردار خوار و مرغ شكر خارا


ظلم است كه بر بام تو بالی نفشاند             آن مرغ كه در دام تو رسته است پر او


ظلم تو بیشتر بود از جور آسمان            او غارت جهان و تو تا راج دل كنی

 

 

 

شروع بیت با حرف ط

طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساخت           غره‌ی حسن تو غراتر ازین می‌باید

محتشم کاشانی


طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید          فتنه‌ی تیری از کمین بر مرغ فار غبال زد

محتشم کاشانی


طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن             کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

حافظ


طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من           شب همه شب رقم زنم نامه‌ی بی‌جواب را

محتشم کاشانی


طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است             تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال است؟

شیخ بهائی


طرز سخن محتشم از غیر مجوئید                کاین لهجه خاصی است که مخصوص زمانی است

محتشم کاشانی


طایر غمزه‌ی او را طلبیدم به نیاز           ناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت

محتشم کاشانی


طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس          خلقت آئینه‌نما نیست دگر چیزی هست

محتشم کاشانی


طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد          چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را

محتشم کاشانی


طبق قانون مصوب شده در چشمانت             باید یک عمر بمانند به در چشمانت

حامد ابراهیمی


طره ی شاهد دنیی همه بند است و فریب          عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع


طلب نمی کنی از من سخن جفا این است               وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی


طیره جلوی طوبی قد چون سرو تو شد           غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد


طایر دولت اگر باز گذاری بکند           یار بازآید و با وصل قراری بکند


طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف           گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف


طرف کرم زکس نبست این دل پر امید من           گرچه سخن همی برد قصه من به هر طرف


طرف چمن و طواف بستان            بی لاله عذار خوش نباشد


طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی            صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

 سعدی


طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد            در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

نشاط اصفهانی


طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم           یادش همه شب در دل غمگین دارم

امام خمینی


طبعی به هم رسان که بسازی عالمی           یا همتی که از سر عالم توان گذشت

کلیم کاشانی


طبیب شهر که هر درد را دوایی گفت         به درد عشق نداند کسی چه درمان گفت

وصال شیرازی


طلب کردم ز دانایی یکی پند          مرا بفرمود با نادان مپیوند

سعدی


طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت          به در آی تا بینی، طیران آدمیت

سعدی

 

 

شروع بیت با حرف ض

ضامن شده ام بهر نجات همه كس

برمن بنویس سیئات همه كس


ضیافتی كه در آنجا توانگران باشند

شكنجه ای است فقیران بی بضاعت را


ضمیر مخزن دل پر كن از كلام حكیم

كه در پند به از گنج لؤلؤ و یاقوت


ضعیفان خاك و خاشاكند سیلاب حوادث را

كه از شمع آتش اول در نهاد ریسمان گیرد


ضماد صبر همی كن بر این دل مجروح

طلای اشك همی كش بر این رخ چو زریر


ضرورت است كه پیش تو پنجه نگشایم

مرا كه قوت بازوی زورمند تو نیست

 

 

شروع بیت با حرف ص

 

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم            قصه ی دنیا به سر می آید و من نیستم

میثم امانی


صمنا با غم عشق تو چه تدبیر کنم             تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

حافظ


صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم؟           همه دانند که در صحبت گل خاری هست

سعدی


صبر بر درد، نه از همت مردانه ی ماست            درد از او، صبر از او، همت مردانه از اوست

مصاحبی نائینی


صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت             میوه ی شیرین دهد پر منفعت

مولوی


صبر و ظفر دوستان قدیمند            بر اثر صبر نوبت ظفر آید

حافظ


صد حیف که ما پیران جهان دیده نبودیم            روزی که رسیدیم به ایام جوانی

واعظ قزوینی


صد خانه اگر به طاعت آباد کنی            زان به نبود که خاطری شاد کنی

سمنانی


صد هزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل           عشق را نازم که بر رویم در دل باز کرد

منیر لاهوری


صراف سخن باش و سخن بیش مگو             چیزی که نپرسند تو از پیش مگو

سعدی


صفایی ندارد ارسطو شدن           خوشا پر گشودن، پرستو شدن

سید حسن حسینی


صورت نبست در دل ما کینه ی کسی             آیینه هر چه دید فراموش می کند

سلیم تهرانی

 

 

شروع بیت با حرف ش

شب شد که شکوه ها زه دل تنگ بر کنيم          ناليم آنقدر که دلي را خبر کنيم
طبيب اصفهاني


شب فراق نداند که تا سحر چند است           مگر کسي که به زندان عشق در بند است
سعدي


شب که در بستم و مست از مي نابش کردم          ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
فرخي يزدي


شبي مجنون به ليلي گفت کاي محبوب بي همتا           تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد
حافظ


شخصي همه شب بر سر بيمار گريست          چون روز شد او بمرد وبيمار بزيست
سعدي


شد چو مهمان من آن شمع شب افروز امشب           کاش تا صبح قيامت نشود روز امشب
بابا نصيبي


شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين            اي دل از وسوسه ي زلف تو مغشوش ترين
بهروز ياسمي


شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي؟           سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا کي؟
وحشي بافقي


شعر نوري ز عرش زاينده است            زان چو عرش استوار و پاينده است
اوحدي


شعر و شرع و عرش از هم خواستند            اين دو عالم زين سه حرف آراستند
عطار


شکر خوشست و ليکن حلاوتش تو نداني          من اين معامله دانم که طعم صبر چشيدم
سعدي


شکر نعمت نعمتت افزون کند          کفر نعمت از کفت بيرون کند
مولانا


شکست آخر سکوت خانه ي من         کسي در مي زند، عشق است شايد
محمدرضا مهدي زاده


شمع را شاهد احوال من و خويش مگردان          خلوتي خواسته ام با تو که تنها بنشينم
سيمين بهبهاني


شوق شهرت رفت و ذوق آرزوها هم که مُرد             موي کم کم شد سپيد، از خواب بيدارم کنيد
معين کرمانشاهي


شب با صداي تو بيدار مي شود          خورشيد در مدار تو پرگار مي شود
شعبان کرم دخت


شايد که به عشق نيک انديشه کنيم          فرهاد شويم و عاشقي پيشه کنيم
سلمان هراتي


شادي مکن از زادن و شيون مکن از مرگ         زين گونه بسي آمد و زين گونه بسي رفت
هوشنگ ابتهاج


شايان تماشاي تو دل باختن است             بي خويش به ديدار تو پرداختن است
مشفق کاشاني


شادي ندارد آنکه ندارد به دل غمي            آن را که نيست عالم غم، نيست عالمي
همايي

 

 

شروع بیت با حرف س

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی       عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟

حافظ


سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی        چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

سعدی


ساقیا آمدن عید مبارک بادت          وان مواعید که کردی مرود از یادت

حافظ


سالکی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم، سکوت       معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام

معین کرمانشاهی


سال ها رفت و زیادم نرود دوست هنوز       تا چه کردم که مرا دشمن جان اوست هنوز

مشفق کاشانی


سخت می ترسم به حیرت انتظارم بگذرد       رفته باشم از خود آن ساعت که یارم بگذرد

الهی تبریزی


سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم      ولی دل به پاییز نسپرده ایم

قیصر امین پور


سرايي را كه صاحب نيست ويراني است معمارش         دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته

صائب


سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم        آن عقده هاي گره گشا در گلو شكست

قيصر امين پور


سرزنشم مكن اگر از همه پا كشيده ام      طبع لطيف آدمي با همه سر نمي كند

مهدي سهيلي


سر گشته چو پرگار همه عمر دويديم       آخر به همان نقطه كه بوديم رسيديم

امام فخر رازي


سيل بر خانه ي من زور چرا مي آرد؟       من كه بي وقت در خانه ي بازي نزدم

صائب تبريزي

 

 

 

شروع بیت با حرف ژ

ژغ ژغ آن عقل ومغزت را برد           صد هزارن عقل را یك نشمرد


ژغ ژغ آن زان تحمل  می كنی          تا كه خاموشانه بر  مغزی زنی


ژرف است محیط این جزیره            خاكش سیه است وآب تیره


ژاله از روی لاله دور مكن              تا نسوزد ز شعله بستان را

 

شروع بیت با حرف ز

ز روزگار جواني خبر چه مي پرسي       چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

صائب تبريزي


ز غفلت با تبه کاري به سر بردم جواني را     کنون از زندگي سيرم نخواهم زندگاني را

صائب تبريزي


ز فراق چون نلالم، من دل شکسته چون ني؟     که بسوخت بندبندم ز حرارت جدايي

عراقي


ز کار هر که يک مشکل گشايي          به خود صد مشکل آسان کرده باشي

صائب تبريزي


ز لب دوختن غنچه را زندگي ست           چو بشکفت زان پس پراکندگي است

امير خسرو


زلف او دام است و خالش دانه ي آن دام و من          بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست

حافظ


زندگاني گر کسي بي عشق خواهد من نخواهم           راستي بي عشق زندان است بر من زندگاني

شهريار


زندگي جز نفسي نيست غنيمت شمرش          نيست اميد که همواره نفس برگردد

پروين اعتصامي


زندگي کردن من مردن تدريجي بود           آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

فرخي يزدي


زندگي هنگامه ي فريادهاست            سرگذشت درگذشت يادهاست

مشفق کاشاني


زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست          تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

فريدون مشيري


زان لحظه که ديده بر رخت وا کردم            دل دادم و شعر عشق انشا کردم

حميد مصدق


ز احسان مي شود صاحب کرم را دولت افزون تر            بلي هر چاه را آب از کشيدن بيش مي گردد

 کشميري


ز افتادگي به مسند عزت رسيده است           يوسف کند چگونه فراموش چاه را

صائب تبريزي


ز آدمي به جهان نام نيک ماند و بس          به مهر کوش که گيتي به کس وفا نکند

اديب نيشابوري


ز آمده شادمان ببايد بود           وز گذشته نکرد بايد ياد

 رودکي

 

 

شروع بیت با حرف ر

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم        که چرا غافل از احوال دل خویشتن

مولانا


راز دلت را مکن فاش به نامحرمان          در بر مامحرمان راز گشودن خطاست

احمد کمالی


رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم         با دوست بگوییم که او محرم راز است

حافظ


راستی آور که شوی رستگار          راستی از تو ظفر از کردگار

نظامی


راه مردان به خود فروشی نیست        در جهان بهتر از خموشی نیست

 اوحدی


رخت بر بست ز دل شادی و هنگام و وداع          با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

فرخی یزدی


رسم دو رنگی آیین ما نیست             یکرنگ باشد شب و روز من

رهی معیری


رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود           دیگر به چه امید در این شهر توان بود

سعدی


رفیق اهل غفلت هر که شد از کار می ماند        چو یک پا خفت، پای دگر از رفتار می ماند

غنی


رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم           وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید

اقبال لاهوری


روز سیه مرگ شود شمع مزارت            هر خار که از پای فقیری بدر آری

صائب تبریزی


روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد               چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

قائم مقام فراهانی


روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست              عهد مجنون شد و دور دل دیوانه ی ماست

فرخی یزدی


روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام           چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده ام

صائب تبریزی


روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ            دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است

ابوالحسن ورزی


روم به جای دگر دل دهم به یار دگر            هوای یار دگر دارم و دیار دگر

وحشی بافقی


روی دیدار توام نیست، وضو از چه کنم؟       دیگر از جامه ی صد وصله رفو از چه کنم؟

 معین کرمانشاهی

 

 

شروع بیت با حرف ذ

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی        دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

سعدی


ذات تو غنی و ما همه محتاجیم            محتاج به غیر خود مگردان مارا

پیر هرات


ذات تو برزمین اثر لطف ایزدی است          عدل تو در جهان نظر رحمت خداست

ظهیر فاریایی


ذکر تو از زبان من فکر تو از خیال من          چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم

سعدی


ذره ذره کاندرین ارض و سماست           جنس خود را همچو کاه و کهرباست

مولوی


ذات نایافته از هستی بخش           کس تواند که شود هستی بخش

جامی


ذره خاکم و در کوی تو ام جای خوش است       ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

حافظ


ذره تا مهر نبیند به ثریا نرسد           زآسمان بگذرم ار بر منت افتد نظری

حافظ


ذروه کاخ رتبتت راست زفرط ارتفاع           راهروان وهم راراه هزارساله باد


ذرخش گرنخندد به گاه بهار            همانا نگریدچنین ابر زار


ذکررخ وزلف تودلم را            وردیست که صبح و شام گیرد

حافظ


ذکر رخ و زلف تو دلم را          وردیست که صبح و شام دارد
حافظ


ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من           کز در مدام با قدح و ساغر آمدیحافظ


ذکرست کمند وصل محبوب             خاموش که جوش کرد سودا
مولوی

 

 

شروع بیت با حرف د

دل همچو سنگت ای دوست به  آب چشم سعدی           عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

سعدی


دانی که چرا سر نهان با تونگویم؟             طوطی صفتی طاقت اسرار نداری


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد             جز غم که هزار آفرین بر غم باد

 مولانا


دلي كز معرفت نور و صفا ديد             به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد


دلم تنهاست ماتم دارم امشب               دلي سرشار از غم دارم امشب

سلمان هراتي


ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد              چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

حافظ


در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم               لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي

حافظ


دارد به جانم لرز مي افتد رفيق؛ انگار پاييزم              دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم

سيد محمد علي آل مجتبي


در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند               به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

هوشنگ ابتهاج


دستم به ماه مي رسد امشب، اگر كه عشق               دست مرا دوباره بگيرد، مگر كه عشق

عبدالمجيد اجرايي


درست اول اين نوبهار عاشق شد              دلم ميان همين گير و دار عاشق شد

عبدالله اسفندياري


در شبي پر ستاره و آرام دختري در عذاب مي ميرد           دختري در عذاب تنهايي غرق در التهاب مي ميرد

مرضيه اكبرپور


دارد تمام عشق من از دست مي رود               انگيزه هاي زيستن از دست مي رود

ميثم اماني


 دنيا به روي سينه ي من دست رد گذاشت            بر هر چه آرزو به دلم بود سد گذاشت

ميثم اماني


داديم ز كف نقد جواني و دريغا               چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم

رعدي آذرخشي


دام تزوير كه گسترديم بهر صيد خلق             كرد مارا پايبند و خود شديم آخر شكار

پروين اعتصامي


دانه اي را كه دل موري از آن شاد شود             خوشي اش روز جزا تاج سليمان باشد

صائب تبريزي


دانه بهتر در زمين نرم بالا مي كشد          سرفرازي بيشتر چون خاكساري بيشتر

صائب تبريزي


داني ز چه غنچه خون كند چهره ز شرم؟             زان روي كه كار او گل انداختن است

مشفق كاشاني


دايم دل خود ز معصيت شاد كني            چون غم رسدت خداي را ياد كني

حسن دهلوي


در آغاز محبت گر پشيماني بگو با من             كه دل ز مهرت بر كنم تا فرصتي دارم

رفيعي كاشاني


در آن ساعت كه خواهن اين و آن مُرد          نخواهند از جهان بيش از كفن برد

سعدي


در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم            بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

سعدي


در اين بازار گر سوديست با درويش خرسندست               خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

حافظ


در اين بهار تازه كه گل ها شكفته اند                لبخند عشق زن كه شكوفا ببينمت

مفتون اميني


در اين دنيا كسي بي غم نباشد                  اگر باشد بني آدم نباشد

خاقاني


در اين فكرم كه خواهي ماند با من مهربان يا نه؟             به من كم مي كني لطفي كه داري اين زمان يا نه؟

وحشي بافقي


در جواني حاصل عمرم به ناداني گذشت                  چانچه باقي بود آن هم در پشيماني گذشت

 غزنوي


در جهان بال و پر خويش گشودن آموز                  كه پريدن نتوان با پر و بال دگران

اقبال لاهوري


درختي كز جواني كوژ برخاست                  و خشك و پير گردد كي شود راست؟

نظامي


درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من              داشتم آرام تا آرام جاني داشتم

رهي معيري


درد عاشقي را دوايي بهتر از معشوق نيست                شربت بيماري فرهاد را شيرين كنيد

عصري تبريزي


در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز              چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

حافظ


در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست             ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست

حسين شاه زيدي

 

 

شروع بیت با حرف خ

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند           نصيب دشمن ما را نصيب ما نکند

اديب نيشابوري


خدا گر ز حکمت ببندد دري             ز رحمت گشايد در ديگري

سعدي


خدا را بر آن بنده بخشايش است            که خلق از وجودش در آسايش است

سعدي


خدا آن ملتي را سروري داد                که تقديرش بدست خويش بنوشت

اقبال لاهوري


خانه قرضدار هر جا هست              ملک الموت را نظر گاهست

مکتبي

 

 

شروع بیت با حرف ح

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس         شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

توحید شیرازی


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست              که آشنا سخن آشنا نگه دارد

حافظ


حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد            زمانه را سند و دفتری و دیوانی است

پروین اعتصامی


حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن            می دهد درس درستی دل بشکسته ما

حمید سبزواری


حلاج بر سر دار این نکته خوش سرایید         از شافعی نپرسید امثال این مسائل


حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند       محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

حافظ


حقا که با عقوبت دوزخ برابر است          رفتن بپایمردی همسایه در بهشت


حکایت شب هجران نه آن حکایت حال است        که شمه ای زبیانش به صد رساله برآید

حافظ


حضور گر همی خواهی از او غایب نشو حافظ        متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و احملها

حافظ


حقا کزین غمان برسد مژده امان           گرسالکی به عهد امانت وفا کند

حافظ


حسن مه رویان مجلس گرچه دل میبرد و دین             بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

حافظ


حدیث عشق نداند کسی که همه عمر           به سر نکوفته باشد درسرایی را


حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است            کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ


حلاوتی که تورا در چه زنخدان است          به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

حافظ


حال خونین دلان که گوید باز            وز فلک خون خم چه جوید باز 


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت          آری به اتفاق جهان می توان گرفت


حیف است سخن با تو نگفتن           بی یاد تو شب به صبح خفتن


حریف بزم شراب تو شهریار نباشد            مگر شبی بغلامی به کف ایاغ تو گیرم

استاد شهریار


حافظا چشمه اشراق تو جاویدانی است         تا ابد آب از این چشمه روان خواهد بود
استاد شهریار


 حافظا خلد برین خانه موروث من است       اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

 

 

شروع بیت با حرف چ

چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی        از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی

سمیه آقایی


چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی          چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

هوشنگ ابتهاج


چراغی کهنه ام، وقت است خا موشم کنی، کم کم             من آن افسانه ام باید فراموشم کنی، کم کم

مهدی عابدی


 چشم اگر پوشیده باشد، دل نمی گردد سیاه             بیشتر، تاریکی این خانه از دام است و بس

صائب تبریزی


چشم دل باز کن تا جان بینی             آنچه نادیدنی است آن بینی

هاتف


چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت            داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

کلیم کاشانی


چشم را از دیگران بر بند و بر خود باز کن             مرد شو جز همت مردانه پشتیبان مخواه

احمد کمال پور


چنان میل دل دیوانه را سوی تو می بینم              که هر جا گم شد او را بر سر کوی تو می بینم

کمال الدین بنایی


 چندان که دویدیم به سامان نرسیدیم               ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم

شعبان کرم دخت


چو بد کردی مباش ایمن ز آفات              که واجب شد طبیعت را مکافات

شهریار


چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم            چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

شهریار


چو بینی یتیمی سر افکنده پیش               مده بوسه بر روی فرزند خویش

سعدی


چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم             رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم

وحشی بافقی


چون خود نکنی چنان که گویی              پند تو بود دروغ و ترفند

ناصر خسرو


چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست              گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست

مولوی


چون صدف هرگز کسی ما را خریداری نکرد             گر چه با گوهر یکتا هم آغوشیم ما

محمد صوفی


چون وا نمیکنی گرهی خود گره مشو               ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

صائب تبریزی


چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن            به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن

عاشق اصفهانی


چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را             که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

حافظ شیرازی


چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی، رفتی              نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی

مهدی سهیلی